پروازارواح برفرازپارسیان(فرودسوم)
سکرات موت به خاطرقطره ی آبی
صدای گریه ها وناله هایش آسمانها راپرکرده بودبه گونه ای که تمام ارواح متأثرشده بودند.به دستورپدرصاحب ناله هاراپیداکردم وبربالینش فرودآمدم.ازتعجب ماتم برده بودکه چه شده است مردم ومسئولین این ناله های زجرآوررانمی شنوند.
آری صاحب این گریه وزاریها دلفینی بودکه درحال جان دادن بود ونفسهای آخرزندگی خود را می کشید.بادیدن آن بغض گلویم را گرفت وهق هق گریه کردم.گفتم عزیزم تورا چه شده است که به این روز افتاده ای؟

گفت:روزگاری من را ازدریاها به عاریت گرفتندوروحم را از بدنم خارج کردندوبه پارسیان آوردندودرمیدان ورودی شهر بربالای موجهایی که به صورت مصنوعی برایم ساختندنصب کردند،رنگی به من زدندوشبها وروزها فواره های آبی من را سیراب می کردند به طوری که زیر پایم حوضچه هایی مثل دریا پرازآب بود.
اون زمان نه از شورا خبری بود ونه از انتخاب شهرداربوساطه شورا.بلکه پدربیامرزهایی بودندکه به من حرمت می گذاشتند ومن را سرپا نگاه داشته بودند.مردم نیز برای تفریح به این مکان کوچک می آمدندومن واین میدان را مورد تفقد قرارمی دادندبه طوری که روحی تازه وبهتر از روحی که در دریا داشتم درمن دمیده می شد.یک جا ثایت بودم ولی از فرط خوشحالی فکرمی کردم که دراقیانوسها دارم شنا می کنم وبه حال همنوعان خود در دریاها افسوس می خوردم.
کم کم اون دوران خوش به سرآمدو کم لطفی وحتی بی لطفی نسبت به من شروع شد.ابتدارنگ پوست ورنگ امواج آبی من که داشتند ازبین می رفتند را به حال خود گذاشته ومن بی رنگ شدم.فریادزدم وکمک خواستم اما بی فایده بود.فواره های آبی را بی آب کردندوحوضچه هایی که زیرپای من بودراخشک کردندبازهم کمک خواستم ولی بی فایده بود.به خاطرشادی وتفریح مردم پارسیان گفتم که سالها تحمل می کنم تاخنده ها وخوشحالی بچه های پارسیان که دراین میدان می آیندراجواب دهم.به خود امید می دادم وبه این وضع نیز قانع بودم.
نمی دانم چه شدکه یک روزعده ای آمدندومن را ازروی آمواج اسمنتی بی رنگ پایین انداختندبه وضعی که ازبس روعلفهای خشک کشیده شدم دهانم پرازعلف شدوبدنم خراشهای عمیق برداشت وقسمتی ازبالها وگوشت بدنم کنده شدند.بازهم فریاد کشیدم ولی چه سود که همه یاکربودندویاخود را به نفهمی وکری زده بودند.
گفتم ای دلفین دلم شکست.کی تورا به این حال وروزگار درآورده و چنین نامحترمانه مورد غضب خود قرار داده؟گفت:شهرداری پارسیان.
به محض گفتن شهرداری پارسیان صدایی غضبناک من را خطاب قرارداد:
هی هی چیکارمی کنی؟باکی حرف می زنی؟ اینجا چی می خوای؟اصلاً توکی هستی؟گفتم:مگه نمی بینی؟ به کمک دلفین بی نوایی آمده ام که درحال سکرات موت است.برای آب دادن به ریشه های چمن های خشکی آمده ام که سالها پیش سبز بودندوبه این میدان لطافت بهاری داده بودند.دارم دعای استسقاء می کنم تا آبی بباردواین حوضچه های خالی وبی آب را پرازآب نماید.
گفتم حال بگوکی هستی واینجا چی می خوای؟گفت:من روح مقام دوم شهرداریها وشوراهای استان هرمزگان هستم.روح همان نوشته هایی که درنقاط مهم شهردردیدمردم پارسیان گذاشته اندتامردم نیزتشکروقدردانی بکنندوبه وجود چنین نوادری که توانسته اند به این مقام مهم نائل آیندافتخارکنند.
گفتم:ای روح پرافتخارجواب این دلفین مسکین درحال مرگ،این میدان خشکیده واین حوضچه های خالی را چه میدی؟
گفت:ای روح بیکار،بی خودبرای پارسیان خودرابه آب وآتش نزن.مردم پارسیان این دلفین رابالای امواج آبی می بینند که درحال جست وخیز است.مردم پارسیان این میدان را مثل میدان آزادی تهران سبزمی بینند.مردم پارسیان این حوضچه ها را مثل دریاپرازآب می بینند.
ماتم بردوزبانم قفل شد.عجب توهینی ،عجب تحقیری،عجب بی ادبی نسبت به مردم پارسیان .باخودگفتم:شایدچنین باشدولی خداکندکه چنین نباشد.
درحال بحث وجدل بودم که دلفین مظلوم گفت:ای روح دلسوزبه میادین دیگرشهرنیزسربکش شایدنگون بختهایی مثل من باشندکه بخواهند دل خود را خالی کنند هرچند که اونها نیز مثل من غیر از خدایاریگری ندارند.

به راه افتادم درحین پروازفریادهایی که تقاضای کمک می کردندمجالم نمی داد.نزدیک میدان جمهوری اسلامی(مرکز شهر)چشمم به نوشته ای افتاد که کسی ازلای عبارتهای آن به من چشمک می زد وبا ناز وعشوه درجلوی من طنازی می کردوفخر می فروخت.هنوزنرسیده بودم گفت:روزبخیر.گفتم: شما؟گفت:تعظیم کن.گفتم به کی؟گفت:به من.گفتم:چرا؟گفت:مگه نمی شناسی؟گفتم:نه.گفت:من روح افتخارات شوراوشهرداری پارسیان هستم واین نوشته تقدیروتشکروسپاس نسبت به مااست.
درحین صحبت بودیم که آهی شنیدم.گفتم ای روح زمینی این صدای آه کی بود؟گفت:ناله ی گداهاست که شایدامروزدرآمدی کسب نکرده اند.احساس کردم قطره ای اشک شانه ام راخیس کرد،گفتم رفیق اشک روی شانه ام؟گفت:حتماً سواره یاپیاده ای است که از تف کردن کیف می کند.گفتم رفیق اینجا هیچ کس نیست..گفت:کمی صبر الآن پیداشون می کنم.
دراین بین صدایی شنیدم که می گفت: ای روح مهربان ، این آه ، آه من است . من چمنهای خشکیده این میدان هستم همان چمنهایی که روزی به مرکز شهرپارسیان لطافت وسبزی می بخشیدومردم شهرازطراوت آن جانی دوباره می گرفتندوبه داشتن چنین جای سبزی به شهرهاومناطق مجاورفخرمی فروختند.اما الآن روزهاست که خبری ازآب نیست وما از تشنگی خشک شده ایم ، شبها جولانگاه سگهای ولگردوحتی شغالهای صحراوبیابان هستیم ، به چنان بلایی گرفتارآمده ایم که بنی آدم تحمل شنیدنش هم ندارد.زخمهای ما زمانی سربازمی کند ودردش به آسمانها می رسدکه مسئولین رده بالای این شهرستان که همه روزه از این محل ترددمی کنندناله های ما را نمی شنوند.درمانده شده ایم که بعدازخدا به کی بایدمتوسل شویم.
دوباره صدای محزون دیگری به گوشم رسیدکه می گفت:ای روح غمخواراین اشک ،اشک من است.اشک روح مرغک های دوقلوی بی نوایی که زمانی آسمان را درمی نوردیدیم ودرسواحل دریاها ورودها فرودمی آمدیم وبرفراز جنگلها وکوههاپرواز می کردیم وجهانی را درزیرپای خود داشتیم تااینکه روزی یک روح شیطانی مارافریب دادکه ای روح های زیبا حیف نیست که شما درقالب زشت وکوچک وضعیفی زندانی باشید؟بیاییدازاین بدن خارج شوید وبه کالبدبزرگ ودلربایی که شهرداری پارسیان درمیدان جمهوری اسلامی نصب کرده واردشوید وبه تمام زیبایی ها وآرزوهای جاودانی خودنائل آیید.ماهم حرف آن روح شیطانی را گوش کردیم وبه این کالبدی که هم اکنون دراین میدان است روح بخشیدیم.
مدتها فکرمی کردیم که خوشبخت ترین زوج پرنده های دنیا هستیم چراکه اطرافمان شبانه روزآبادی بود ومردم برای تفریح می آمدند وما به کودکان آنها لبخند می زدیم وبه وجود خوددراین میدان افتخار می کردیم.امادیری نپاییدکه ناملایمتها شروع شدابتدابه سبزه های اطراف ما آب ندادندوآنها را پژمرده کردند ورنگ آنها به زردی گراییدوهرشب ناله های روح این سبزه ها مارا می آزرد.مابه آنها دلداری می دادیم ومی گفتیم که صبر پیشه کنیدکه این سختیها موقتی است.بعدازآن مردم وبچه ها ماراترک کردندوبرای تفریح اینجا جمع نمی شدندچون که میدان کثیف شده بودواگرمراسمی دراینجابرگزارمی شد ما می شدیم آشغال دونی مرکزی شهرپارسیان وتااینکه سروکله تمیزکنندگان پیداشودروزهای زیادی طول می کشید.

ای روح مهربان دلمان گرفته است وناامیدی ومرگ هرروز خودرا به مانشان می دهد همانطوری که می بینی بیش از یک سال است که رنگ ما رفته وما شده ایم بی هویت وناشناس وبه این دلیل روزها از گرما وشبها ازسرما درعذابیم .هرلحظه صدای ناله های دلفین های میدان انقلاب دل ما را به درد می آوردوجراحتهای آنهامارا جریح دارترمی کند.اکنون خود را برای سرنگونی ومردن آماده کرده ایم چون می دانیم آن بلایی که بردوستان ما در میادین دیگر آمده به این میدان نیزمی رسدکه علائم آن می بینید.
گفتم:ای ارواح طیبه میدان پارسیان شکسته دل شدم از احوال شما. حتماًشکایات شمارا به دادگاهی که قاضی آن عدالتخواهان هستندمی برم.ومطمئناًدیریازودکه شایدنیزعده ای از شما درقیدحیات نیز نباشند.رسیدگی می کنند.
روح افتخارمقام دوم شهرداریهای استان راباصدای غضبناکی موردخطاب قراردادم وگفتم توراچه شده است؟چراحرف نمی زنی؟مگه توناله ها را نمی شنوی؟مگه تووجدان نداری؟جوابم داد:احتیاط احتیاط بالاخره زمانی نیزسرکارتوواون وبلاگ نویست که این نابسامانیها رابه گوش این وآن بنی آدم می رسانند،به ما می رسد واونوقت نوبت ماست که گوش شما را ازبن می بریم.ودرضمن این رابدان که شوراوشهرداری این را به خوبی می دانندکه: مردم پارسیان این میدان را سبزمی بینندواین مرغکها را زیباترین مرغهای جهان.
به روح زوج مرغکهای درمانده وچمنهای مرده امیدداده وازمیدان انقلاب برخاسته وبرفرازخیابانهای پارسیان پروازکردم ناله های سوزناک ازهمه جا شنیده می شدوطلب کمک می کردندوخواهان شکایت نزدوجدانهای بیدارومسئولین وظیفه دان ووظیف شناس.
ازبلوارنخلهای سوخته گذشتم وباقطرات اشکهایم، خود را درغم خشک وزشت شدن وبالاخره مردن آنها وبه بی حرمتی هایی که که برسرشان می رودسهیم دانستم.
خودرا به میدان انقلاب،جایی که دلفین بینوای واژگون شده آن جا بود،رساندم.دلفین آخرین نفسهای زندگی را می کشید.من نیز شهادتین را برزبان آوردم ودلفین جان به جان آفرین تسلیم کرد.با افسردگی و دلمردگی بسیارزیادی به سمت بالا جایی که پدر منتظرم بودواحتمالاًازبه درازاکشیده شدن سفرم به پارسیان من را موردپرس وجوقرارمی دادپرکشیدم . واین درحالی بود که مرتب گفته های گستاخانه وزهرآلود آن روح زمینی ذهنم ووجودم را مشغول کرده بود ومثل نیزه تیزجگرم رانشانه گرفته بود.
مردم پارسیان این میادین راسبزمی بینند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مردم پارسیان این دلفین ها راشاداب وسرحال ودرحال بازی روی امواج آبهامی بینند.!!!!!!!!!!!!!!!
مردم پارسیان این پرنده ها را زیباترین پرندگان دنیا می بینند!!!!!!!!!!!!!!!!
مردم پارسیان این نخلها را سبزترین وبلندترین نخلهای جهان می بینند!!!!!!!!!!!!!!!!!
بالاخره روزی گوش شما رامی بریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه دارد.........
+ نوشته شده توسط عبدالله گلستانی در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 و ساعت
16:29 |